دریافت معمّای کروی بودن زمین – 17450

عناوین کلیدی فایل معمّای کروی بودن زمین، شامل: موارد معمّای کروی بودن زمین می باشد:

توضیحات:

زمین گرد است و بسیار بزرگ ! همه این را می دانیم ولی در روزگاران گذشته مردمانی بودند که زمین را همچون تخته سنگی بزرگ می پنداشتند که بر اقیانوسی بزرگ شناور است . بعضی آن را کره ای می دانستند بر روی شاخ گاه ، یا بر پشت فیل هایی بزرگ که بر پشت لاک پشتی غول پیکر ایستاده اند . بعضی آن را به شکل استوانه می پنداشتند و گروهی تصور می کردند که زمین همچون جام تو خالی است !؟؟
آیزاک آسیموف دانشمند آمریکایی دربارة اندیشه هایی که پیش از تئوری گرد بودن زمین مطرح بوده است ، به پژوهش پرداخته است و از تاریخ پیشرفت های آدمی ، با تکیه بر رگه های علمی این تلاش چندین صد ساله که به پذیرش کروی بودن زمین انجامید به زبانی ساده و گیرا ، سخن می گوید .
آیا زمین مسطح است ؟
در زمان های بسیار قدیم همه تصور می کردند که زمین مسطح است ، زیرا آن را مسطح می دیدند . برخی از مردمان گذشته گمان می کردند که زمین تا بی نهایت گسترده شده است . آنان تصور می کردند که زمین توده ای بسیار پهناور و مسطح است که از آب و خشکی تشکیل شده است و بی نهایت است .
اما اگر زمین چنین باشد خورشید چگونه خواهد بود ؟!…
خورشید هر بامداد از مشرق طلوع می کند و راهی را در آسمان می پیماید و شامگاه درمغرب غروب می کند ، صبح روز بعد باز هم از مشرق طلوع می کند . در روزگاران باستان برخی از پیشینیان می کوشیدند تا این پدیده را توضیح دهند آنان معتقد بودند که هر بامداد خورشیدی تازه ساخته می شود و از مشرق طلوع می کند و پس از غروب نابود می شود . برخی دیگر معتقد بودند که خورشید در اقیانوس مغرب فرو می رود به هنگام شب در قایقی می نشیند و پاروزنان خود را به مشرق می رساند ، بامداد روز دیگر آماده است تا باز هم طلوع کند . برخی دیگر تصور می کردند که خورشید ارابة آتشین زرّینی است که اسب های جادویی بالدار آن را می کشند ، هر بامداد خدای خورشید در مشرق بر ارابه می شود ، با اسب هایش در هوا بالا می رود و به هنگام ظهر به قلة آسمان می رسد ، از آن پس پایین می آید و شب هنگام در مغرب به زمین می رسد . در شب که اربة آتشین زرّین نوری ندارد خدای خورشید به مشرق باز می گردد.

نخستین مردمانی که دربارة مسائل مربوط به مسطح بودن زمین اندیشیدند ، یونانیانباستان بودند که در حدود 2500 سال پیش در غرب سرزمین ترکیة امروزی زندگی می کردند ، یکی از آنان شخصی به نام «اَنَکسیمَندِروس» بود . او افسانه های مربوط به خدایان خورشید ، و ارّابه های آتشین و اسب های بالدار را باور نمی کرد . در عوض به آسمان شب نگاه می کرد و از خود می پرسید که واقعاً چه می بیند .
در یکی از شب ها که آسمان ابری نبود به ستارگان خیره شد در سراسر شب به نظرش رسید که ستارگان در آسمان حرکت می کنند ، اما یک ستاره بود که حرکت نمی کرد و آن ستارة قطبی بود این ستاره سراسر شب در جای خود در آسمان شمالی می ماند و هر شب در همان جا بود . ستارگان نزدیک آن دایره هایی به دورش می پیمودند . ستارگان نزدیک تر دایره هایی کوچکتر و ستارگان دورتر دایره هایی بزرگ تر می پیمودند.
مهم ترین چیزی که در آسمان شب توجه اَنَکسیمَندِروس را به خود جلب می کرد این بود که حرکت ستارگان از نظم معینی پیروی می کند . حرکت ستارگان مانند مهاجرت گروهی از زنبوران نبود که هر زنبور راه خود را می پیماید ، ستارگان با هم حرکت می کردند .
اَنَکسیمَندِروس نظر داد که آسمان گوی تو خالیِ بزرگ یا به شکل کره است . کرة آسمان به دور خطی نامرئی به نام محور می چرخد . یک سر این محور از جایی می گذرد که ستارة قطبی در آن است ، سرِ دیگر این محور در طرف دیگر کره است که نمی توان آن را دید .
کرة آسمان هر روز یک دور می چرخد . ستارگان همگی به آسمان چسبیده اند و با آن می چرخند ، به همین سبب است که حرکت آنها پیوسته منظم است . خورشید و ماه به آسمان چسبیده اند و به همین سبب است که طلوع و غروب می کنند . حتی اگر آسمان به صورت کره باشد ، باز هم ممکن است زمین مسطح باشد . اَنَکسیمَندِروس تصور می کرد که زمین تخته سنگی است مسطح ، در مرکز کرة آسمان و هر سو آن قدر گسترده شده است که به کرة آسمان می رسد .
هنگامی که کرة آسمان می چرخد خورشید از مشرق طلوع می کند ، آسمان را می پیماید و در مغرب غروب می کند ،آسمان چرخان ، خورشید را نیز با خود می برد ، هم چنان که آسمان به چرخش خود ادامه می دهد ، خورشید به پایین برده می شود.
وقتی که خورشید در پایین کره و در پشت تخته سنگِ زمین می درخشد ، شب است . آسمان به چرخش خود ادامه می دهد و خورشید را به مشرق می برد . به همین سبب است که خورشید باز هم از مشرق طلوع می کند و بار دیگر روز آغاز می شود . ماه و ستارگان نیز به همین شیوه حرکت می کنند . عقیده اَنَکسیمَندِروس خیلی بیش تر از عقیده های متفکّران پیش از او قابل قبول بود . خورشید هر شب نابود نمی شد و لازم هم نبود که از مغرب تا مشرق پارو بزند . با این همه ، اَنَکسیمَندِروس از اعتقاد خود راضی نبود و به تفکّر ادامه داد.
شاید زمین قرصی مسطح باشد که ، گر چه بسیار بزرگ است ، کوچکتر از کرة آسمان است . اگر این موضوع حقیقت داشته باشند ،خورشید و ماه وستارگان از لبة زمین خیلی دورند و کسی نمی تواند به آنها برسد ، یا حتی به آنها نزدیک شود .
امّا اگر زمین قرص مسطحی در مرکز کرة آسمان باشد و آسمان از لبة آن بسیار دور باشد ، چرا کسی نمی تواند به لبةزمین برسد ؟
شاید به این سبب باشد که بخش خشکی زمین در وسط قرص مسطح است و دور تا دور آن را آب فراگرفته است و اگر کسی راهی دراز بپیماید ، همیشه به اقیانوس می رسد . در این صورت ، اقیانوس تا انتهای زمین ادامه دارد .
مردمان ، در روزگاران باستان ، چندان در اقیانوس پیش نمی رفتند که خشکی در دیدرسِ آنها نباشد . شاید